آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

تولد گل گلخونه ام ....عزیز دردونه ام.....یکی یدونه ام

ميلاد تو شيرين ترين بهانه ايست که مي توان با آن به رنجهاي زندگي هم دل بست   و در ميان اين روزهاي شتابزده عاشقانه تر زيست.     ميلادتو معراج دستهاي من است   وقتي که عاشقانه   تولدت را شکر مي گويم           وقتي به دنيا آمدي     خداوند با تمام عظمتش به زمين لبخند زد     و بهار را به يمن حضورت به ما بخشيد   عزيزم تولدت مبارک       آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت... که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی و شعف... و...
19 اسفند 1392

بستری شدن پاره تنم توی بیمارستان

10 اسفند با پرواز ساعت 3 بعدازظهر رسیدیم خونه ....وعروسی شکورا وهمکار بابایی حسین جعفری ...هم رفتیم و همه چیز به خوبی پیش رفت ..تو یکم اسهال شدی....ولی دیدیم که یکم خون داخلش هست و سریع بردمت بیمارستان و دکتر هم گفت باید بستری بشه....بابایی هم از شرکت اومدبیمارستان ...2روز ویک شب بیمارستان بستری بودی ولی برای ما 2سال گذشت....خیلی سخت بود فقط دعای همه بود که تورو نجات داد....همه نگرانت بودندو فقط تلفن میزدند...خاله دایی عمو عمه مامانجونا که دقیقه ای حالتو میپرسیدند.....وخلاصه همه خیلی دوست داشتند ونران حالت بودند....ولی خداروشکر به خیر گذشت.... حال خودم گفتن نداره که چقدر بالای سرت گریه کردم ....وبابایی هم که هروقت میدیدت چشماش پراشک بود ول...
18 اسفند 1392

قشم ....بندرعباس....اصفهان......نبود؟؟؟

پنج روز مانده به روز تولدت ما سفرمون رو شروع کردیم ....و دقیقا روز تولدت توی جاده بندرعباس اصفهان بودیم هر فکری واسه تولدت واین که چطور برگذار بشه کرده بودم الا اینکه فکر کنم تو ماشین وسط جاده باشیم....خیلی مسافرت خوبی بود وخداروشکر خیلی خوش گذشت...اصلا مگه میشه آدم دختر به این ماهی مثل تو داشته باشه بعدمسافرت  بهش خوش نگذره؟؟ صبح سه شنبه به سمت بندر پهل حرکت کردیم ....اولین باری بود سه تایی این مسیر و میرفتیم جاهای خیلی قشنگی بود مخصوصا اینکه روز قبل بارون حسابی زد بود وهمه جا سرسبز وقشنگ شده بود دشت های پر از گل یه دشت همش گل زرد بود یه جا قرمز وهمش سبزی و قشنگی بود  به بابایی میگفتم اینجاها خیلی قشنگه دلم نمیخاد از اینجا برم و...
15 اسفند 1392

اصفهان و عروسی شکورا جونم.....

هنوز دوهفته از اصفهان اومدنمون نگذشته که دوباره کیف سفرو بستیم ....به خاطر اینکه 8 اسفند عروسی شکورا ست.....وبابایی به خاطر ما پرواز خصوصی گرفت وما 5روز قبل عروسی رفتیم اصفهان اینبار هم تنهایی بدون بابایی .....البته این دفعه از فرودگاه جم .....خیلی کیف داشت و5دقیقه ای رسیدیم فرودگاه برخلاف همیشه که 1ساعت توی راه بودیم....واصلا خسته نشدیم.....اینبار هم مامانی رو غافلگیرکردیم ....وقتی فهمیدیم خونه خاله لیلاست یواشکی در زدیم وتورو ذاشتم دم درشون وتوهم راهوگرفتی رفتی ویدفعه مامانی وخاله لیلا اینا جیغشون بلند شد....ومامانی که چشماش پر اشک بود ونمیدونست کدوم مونو بغل کنه....وخیلیییییییییییییی باحال بود.....نمیدونم اصلا چه کرمی تو وجودم که هی میخام...
15 اسفند 1392

اولین روزهای یکسالگی....

عاشق پارک جلوی خونه ای.....چشم بسته هم بزاریمت توی کوچه میری سمتش...           عاقبت زیاد دیدن بی بی انشتین......       حج خانوم چی مامانی.....بدتم میومد ومیخاستی از سرت باز کنی.....فدات بشم الهی فندقم     شبی دی کنار دریا.....       دالی موشه....عاشق این بازی هستی...خونه دایی حسین   ...
15 اسفند 1392

قشم

الن ساعت 1/5 نصفه شبه وتو بابایی خواب هستین ...منم تقریبا تمام وسایلو جمع کردم که انشالله به امید خدا صبح زود به سمت قشم حرکت کنیم .....از مهر تا الان بالاخره جور شد بابایی واقعا نیاز داشت خود منم وت همینطور ...ولی بابایی بیشتر بعد از اورحال نفس گیر شرکت که 3ماه طول کشید وبابایی واقعا خسته شد این مسافرت خیلی میچسبه...مثل یه چای داغ بعد از یه روز خسته کننده..... با عکسا وخاطرات خیلییییییییی قشنگ برمیگردم .....مامانی دوست دارم خیلی بهت خوش بگذره ...چون تو دختر فوق العاده ای هستی.... خیلی دوست دارم  
15 بهمن 1392

سهمو جنوبی

نرسیده به کوشک کنار به نام سهمو جنوبی ...یه جای خیلی قشنگ که اوایل بهمن 92 رفتیم واونجا سرسبز و زیبا و بهاری بود درست وسط زمستون وقتی که بقیه شهرای ایران آخر سرما وبرف وبارندگی بود ما واسه خودمون اومد بودیم اینجا سیزده بدر..... مردمی بسیار خونگرم داشت که حتی برای ما که دم باغشون نشسته بودیم نهار آوردند و دعوتمون کردن به باغشون بریم وماهم که بدمون نمیومد رفتیم ...به زحمت میتونستند فارسی صحبت کنند..و خانوم هاشون لباسای محلی تقریبا مثل عربا پوشیده بودند  با روبنده ....وحالبتر اینکه من فکر میکردم اینا بدبخت بیچارن ولی دست بچه هاشون آیفون بود...من دپسورده شده بودم و منی که تا قبلش دلم داشت واسشون می سوخت....دیگه همش به بدبختی های خودم فک...
15 بهمن 1392