آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

مادر

چقدر خوشحالم که من مادر شدم مادر... مادر... چه واژه عجیبی ست ...مادر بوی ریحان می دهد...مادر بوی سجاده...بوی نماز اول وقت می دهد ... مادر بوی محبت ناب می دهد... تمام خواسته ام از خدا همین است ...کاش لیاقتش را داشته باشم آنهم مادر گلی چون آنیسا فرشته زیبای من تو بوی بهشت را به خانه ام آوردی وقتی نیمه شب ها در آغوش میگیرمت وتو درتاریکی با چشمان بسته به دنبال سینه ام می گردی...دستان کوچکت میلرزد ... توخود خود فرشته ای....چقدر سبکبال می شوم وقتی از شیره جانم مینوشی... لحظه شماری میکنم تا صبح شود وچشمان زیبایت ..خنده های شیرینت را ببینم...عزیزم تو با آمدنت باعث شدی هر روز خدا را حس کنم... من خدا را در لبخندهای شیرینت میبینم ...
25 شهريور 1392

تمام حرف من با تو

دخترم با تو سخن ميگويم:...گوش کن با تو سخن ميگويم..     زندگی در نگهم گلزاريست..       و تو با قامت چون نيلوفر..شاخه پر گل اين گلزاری             من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم..گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب....     من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت.گل صد رنگ اميد..گل فردای اميد..گل فردای سپيد...     ميخرامی و تو را مينگرم..چشم تو اينه ی روشن دنيا بين است...     تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟     راست چون شاخه ی سرسبز برومند شدی؟     همچو پر غن...
25 شهريور 1392

اولین ماه رضان 3نفره ما

اولین ماه رضانی هست که بدون هیچ دغدغه کنار هم بودیم....خدایای شکرت آنیساجونم نمی دونی که من وبابایی هر لحظه از کنار توبودن چقدر لذت می بریم...وچقدر خوشحالیم که امسال توی این ماه عزیز خداصدامونو بهتر میشنوه ..اخه یکی از عزیزترین فرشته هاشو به ماسپرده... بابایی هر روز ساعت 3/5 میرسه خونه و من وتو تر تمیز وخوشگل پوشگل میپریم تو بغلش و بهش خسته نباشید میگیم ...بابایی هم کلی ذوق زده میشه و میگه چقدر خوبه هر روز 4تا چشم مشکی منتظر اومدن منه... وکلی توروبغل میکنه وباهات بازی های به قول خودش  بازی اکشن میکنه و تو هم از خدا خواسته کلی دست و پا میزنی و ذوق میکنی.... اگه بابایی روزه نباشه مامانی غذای که بابایی دستور دادن و درستکردن و سفره رو پ...
25 شهريور 1392