اولین ماه رضان 3نفره ما
اولین ماه رضانی هست که بدون هیچ دغدغه کنار هم بودیم....خدایای شکرت
آنیساجونم نمی دونی که من وبابایی هر لحظه از کنار توبودن چقدر لذت می بریم...وچقدر خوشحالیم که امسال توی این ماه عزیز خداصدامونو بهتر میشنوه ..اخه یکی از عزیزترین فرشته هاشو به ماسپرده...
بابایی هر روز ساعت 3/5 میرسه خونه و من وتو تر تمیز وخوشگل پوشگل میپریم تو بغلش و بهش خسته نباشید میگیم ...بابایی هم کلی ذوق زده میشه و میگه چقدر خوبه هر روز 4تا چشم مشکی منتظر اومدن منه... وکلی توروبغل میکنه وباهات بازی های به قول خودش بازی اکشن میکنه و تو هم از خدا خواسته کلی دست و پا میزنی و ذوق میکنی.... اگه بابایی روزه نباشه مامانی غذای که بابایی دستور دادن و درستکردن و سفره رو پهن کردن و سه تایی میشینیم سرسفره و نوش جان می کنیم...
وفسقلنگی مامان که دیگه مثل یه دسته گل میشینه...تازگی ها یاد گرفته که سفره رو چنگ کنه بکشه طرف خودش ......
حالا کاش به این راضی بود خانم خانما میخان کل سفره رو بزارن دهنشون...
ومن بابایی فقط به کارهای تو نگاه میکنیم و هی ذوق ذوق میکنیم...هی واسه هم تغریف میکنیم....هی توسرومغز خودمون میزنیم...
و گاهی توقشنگترین لحظاتی که باهم داریم ... بابایی یه دفعه یادش میوفته به سال گذشته که من و تو پیشش نبودیم و به یه نقطه خیره میشه یه آههههه گنده میکشه میخاد بره تو فکر که من یهویی میپرم تو افکارش و میگم:
ولی مهم اینه که الان سه تایی مون سورومورو گنده کنار هم نشستیم ودیگه از اون دوریا خبری نیست ...وباباجون هم که دیگه به خودش اومده یه لبخند ملایم در حالی که سرشم آروم تکون میده میزنه و میگه آره واقعا راست میگی ....
اون وقته که مادیگه واقعا مصداق بارز این آهنگیم:
خوشحال و شاد وخندانیم قدر دنیا و میدانیم...
فکر کن،،،مامانی
به قول زندایی راضی .."قلبارو میبینی بالا سرمون"
و اشتهامون دوباره باز میشه ودوباره شروع میکنیم به غذا خوردن وذوق کردن...
عزیزم
گذشته از شوخی سال قبل واقعا خیلی سخت بود وقتی تو توی دلم بودی و من بیشتر از هرکس به بابایی ات نیاز داشتم وبابایی هم کلی نگران من بود واسه خودم ..تو..دکتر رفتنام ....پیاده روی کردنام....
وما از هم دورررر دورررر بودیم
هرچند مامانی خیلییییییییی مواظبم بود و مثل یک پرستار عالی ازم مراقبت میکرد چه از نظر پیاده روی ..چه تغذیه... چه معنوی ...واقعا یک لحظه به حال خودم نمیزاشتم....ومن سلامتی تورو از مراقبت های اون میدونم وقتی سه ماه حساس بارداریم از بابایی خبری نبود فقط مامانجون بود که مثل پروانه دور ما میچرخید....ومن این مدت خونه اونا از همه نظر تامین بودم ولی دوری بابایی هم خیلی سخت بود ومخصوصا توی ماه رمضونش که بابایی روزه میگرفت و منم پیشش نبودم تا سحری و افطاری واسش درست کنم...خلاصه به قول خودش چراغ حونش باشم...
واین همه دوری وسختی به شیرینی الانش می ارزه مامانجونم .....
وامسال دیگه نمیزاریم به بابایی سخت بگذره و باهمدیگه واسش افطاری ها خوشمزه درست میکنیم
عزیزم حتی موقع سحری درست کردن که ساعت 4 پامیشدم من وبابایی رو تنها نمیزاشتی و اون موقع صبح کلی بهمون انرژی میدادی...وبابایی هم چقدر خوشحال میشد وقتی پای سفره سحری اش تورو هم میدید که با جغجغه ها و توتوت بازی میکردی وهی بهش نگاه میکردی میخندیدی...
بابایی هم امسال سعی میکرد تمام روزه هاشو بگیره یعنی خیلی دلش میخاست
هرچند دیروز که روزه بود تشنه و خسته برگشت خونه بغلش کردم و بوسیدمش با کلی حالت عرفانی بهش گفتم حمیدم خوش به حالت که روزه ای ...
واون یه نگاهی به میوه ها وتنقلات روی اپن کرد وگفت خوش بحال تو که روزه نیستی...
فک کن.....


اولین ماه رضان 3نفره ما
