آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

دلتنگی های روزهایم...و...اولین شهربازی رفتن جوجو

1392/10/7 0:08
نویسنده : مامانی محبوب
239 بازدید
اشتراک گذاری

این روزها خیلی طولانی شده....اصلا زمان ایستاده...خیال رفتن نداره....از یه طرف اورحال شرکت بابایی هست وبابایی هم هرشب دیرمیاد خونه خسته وداغون ته مونده انرژی وهم که صرف شما میکنه...از طرف دیگه رفتن خاله لیلا اینا و مژگان...حسابی دلتنگم کرده....

پریشب رفتم خونه مژگان اسپری دستشویی یادش رفته بود با البوم عکس وبردارم وواسش بفرستم که خونشونو خالی دیدم ..داشتم خفه میشدم ...گلوم پر بغض بود اصلا نمیتونستم نفس بکشم ...میدونستم تا گریه نمیکردم اروم نمیشدم.....خلاصه هی به روزایی که میومدم خونه مژگان اینا وباهم بودیم فکرمیکردم به وسایلش که الان هرکدومش خونه یکی هست....وگریه میکردم.....الانم که دارم مینویسم هی بغضمو میکنم...امشب مژگان وفرشادبرای همیشه از ایران میرن...ساعت 3نصفه شب به مقصدشیکاگو....دیگه شاید هیچ وقت نبینمشون.....خیلی دلم میگیره وقتی به روزایی فکر میکنم که توی این بلوک داشتیم  به دوستی هامون ...به غذاخوردن های باهم دیگمون....به غیبت کردنا....به ترسیدنهای مژگان از مارمولک....به گل گشت رفتنهامون...به جشن گرفتن هامون....ودیگه هیچوقتتتتتتت برنیمگردند.....هیچوقت.

مامانجونم خاله مژگان وعموفرشادتوروخیلی دوست داشتن وخاله مژگان وقتی میدیدت کلی باعت بازی میکرد...بازی های شدیدا اکشن که من با خیلی هاشون مخالفت میکردم ...ونمیزاشتم انجام بده ....لی اون همش میخندید...میگفت نترس بابا باید بچه شجاع بار بیاد انقدر لوسش نکن.....

مامانی ومژگان دوستای خیلی خوبی برای هم بودند...ولی هیف که زود توم شد....هرچند هنوزماهم دوستیم منظورم اینه که زود از همدیگه جداشدیم ...خلاصه اون شب خیلی دپسرده بودم تو وبابایی هم که خواب بودین .....بعد بابایی روبیدار میکنم میگم ...من خیلی دارم دق میکنم...وخلاصه بابایی بیچاره وقتی حالمو دید دیگه خواب از سرش پرید وکلی باهم خرف زده تا اروم شدم و بعد اخرش میخنده وبهم میگه...محبوب ..یعنی شما خانوما تنهایی واسه خودتون گریه میکنین؟...ازش میپرسم .....واااااا مگه شما گریه نمیکنین....میگه خوب نه.....یعنی اون موقع به چی فک میکنین که گریه میکنین؟میگم خوب هی به چیزای غمگین فکر میکنم و گریه میکنم.....وبازم میخنده ومیگه ...چقدر شما زنا عجیب غریبین.....

خوشمزهخوشمزهخوشمزه

آخه من بهش چی بگم....هان...متفکرخیال باطل

خلاصه

خیلی ذهنم درگیرشونه هنوز نتونستم رفتنشونوباورکنم....توهم که ماشالله این روزا انرژی ات خیلی زیاد شده وهمش از سرو کلم بالا میری....این شد که پریروز عصر خودمون دوتایی رفتیم شهربازی جم هرچند زیاد پیشرفته نیست..ولی در کل بهتر ازهیچیه...وتوهم که اولش شک بودی...از سروصدا وزیادی بچه ها ولی آخرش با گریه اوردمت

خیلی خوشت اومد مخصوصا اینکه برای اولین بار سوار اسب شدی ...عزیزم اشبی که همیشه میگی...

 

 

وقتی باتوام تمام غصه ها فراموش میشوند....شیرینی خنده هایت مجالی به انها نمیدهد

زمان را فراموش میکنم.....حتی خودم را...

اما همین که میخوابی

سروکله شان پیدا می شود

......

توانی برای مقابله با انها در خود نمیبینم....

...

....

....

کاش زودتر بیدار شوی....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نیلوفر
7 دی 92 17:28
وای خدا چه عوض شده چه ناز شده