5ماه از با تو بودن....
تا الان عزیز دلم تو 5 ماه و 15 روز هست که توی آغوش من هستی ..توی زندگی مایی ...داری با اون قلب کوچیکت به ما زندگی میبخشی....قربون اون نفس هات برم که نفس منه
فرشته نازنینم...هر روز داری شیرین تر از قبل میشی 1 هفته است که میشینی وکلی بازی میکنی بعضی وقتا میگم مامانی خسته شدی یکم بخواب و میخوابونمت ..شاکی میشی و کمرتو میکشی بالا که برت دارم...منم کلی قربون صدقه ات میرم دوباره میزارم که بشینی...و تو دوباره شروع میکنی به دست و پا زدن و هرچی دم دستت هست میخای برداری بزاری دهنت..و مامانی بیچاره هی باید بره هرچی اطرافت هست و بشوره تا خانم خانما همه رو از دم تست کنند.
دیشب داشتم به بابای میگفتم چیکار کنم این روزا فراموش نشه؟دوست دارم زمان همین جا متوقف میشد.الان و خیلی دوست دارم .من خیلی احساس خوشبختی میکنم که تو وآنیسا رو دارم...خداروشکر
وبابایی میگفت عزیزم نمی خواد کاری بکنی از این روزها زیاد خواهیم داشت حتی بهتر از الان تو فقط قدرشو بدون و استفاده کن...ومن مثل همیشه آروم شدم با حرفهای قشنگ بابایی ...حرفایی که نمی دونم چرا اینقدر آرومم میکنه ...حرفایی که مثل نسیم روحم را نوازش میده
خلاصه جونم واست بگه که مامانی همه جوره سعی میکنم این روزای شیرینو که تو اومیدی توزندگیمونو ثبت کنم با نوشتن با عکس با فیلم ...این وبلاگ هم که راه بندازم خیالم راحت میشه
که اگه یه روز دفتر خاطراتم به دستت نرسید حداقل این باشه ..
ملکه کوچولوی مامان
تو باارزش ترین چیزی هستی که تا الان داشتم یه تیکه از وجودمی ...تو بوی بهشت و میدی ...تو پاکترین و معصوم ترینی...
روزهای باتوبودن ...روزهای تکرار نشدنی زندگی منه....روزهایی که می دونم مثل یه خواب شیرین زود تموم میشه...
ومن میمونم وخاطراتش ...نازنین دختر من ...تموم این روزهای قشنگ وبه خاطر تو ثبت میکنم و تولد 9 سالگی بهت هدیه میدم.
چقدر من و بابایی خوشحالیم که تو رو داریم ...کل روز و با تو هستیم و باهات بازی میکنیم ..ساعت 9 هم که وقت خواب خانم بهار میرسه... باهزار تا بوس و نوازش میزارمت توی گهوارت...
وتازه شروع میکنیم از لحظات شیرین تو میگیم وچقدر جای تو کنارمون خالیه...ومن میگم چطور تا صبح صبرکنم تا عروسکم از خواب بیدار بشه...
نازنین دختر من
امیدوارم همیشه سلامت باشی ...برای همیشه به خدا میسپارمت


5ماه از با تو بودن....
