آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

بهترین عیدی انیسا به مامانی و باباجون

1392/6/25 23:24
نویسنده : مامانی محبوب
168 بازدید
اشتراک گذاری

امروز یکی از شیرین ترین کارتو دیدم که خیلییییییییییییی منتظرش بودم ....کلوچه مامانی

امروز عید فطرست اولین عید فطری که تو هم در کنار ما هستی ....ومن و بابایی ازدیشب تا حالا کلی هی اینو بهم گفتیم وذوق کردیم...باباجونت که بیشتر خوشحالی اش از اینه که امسال باید فطریه تو هم بده...ومیگه اصلا  فطریه  امسالمون  به واسته فرشته کوچولومون شاید قبول باشه ...

امسال خیلی دوست داشتم روزه میگرفتم و روزی نیود که حسرتشو توی دلم احساس نکنم و دیشب وقتی بابایی اومد پیشمون و بهمون عیدو تبریک گفت گفتم اخه این تبریک واسه اونایی که امسال و روزه بودند نه برای من که هیچ روزه ای نگرفتم...وبابایی میگفت :خیالت راحت عزیزم هر 30 روزش واست ثبت میشه ...روزه تو رسدگی به این امانت خداست روزه تو شیر دادن به این طفل معصومه...

بابایی صورتمو بوسید و توهم خندیدی دوباره بابایی با صدای بلند بوسیدم و تو قش قش میخندیدی..هی این کارو میکرد وتوهم میخندیدی..کلی هم خودمون خندیدیم  بعدش رفتیم رستوران شهرک که خیلی شلوغ بود و ساعت 9/5 شده بود وتو هم بی تابی میکردی که بری تو گهوارتو لا لا کنی ما زود برگشتیم و خلاصه شب عیدی خداروشکر خوش گذشت هرچند باوجود تو هر روزش برامون عیده...

تا اینکه امروز اون اتفاق شیرین مثل عسل به وقوع پیوست...

توی اشپزخونه رفتم داروهاتو بیارم بهت بدم که طبق معمول حین اینکه توی آشپزخونه ام زیر چشمی هواتو دارم...دیدم بابایی کف خونه دراز کشیده و تو حال خودش داره روی لیوانهای هوش تو واسه خودش تنبک میزنه...وتو رو دیدم که داشتی خیره خیره به دست بابایی وتنبک زدناش نگا میکردی

که یکدفعه شروع کردی به نی نای کردن (یعنی هی کمرتو عقب جلو بردی)

یه لحظه باورم نشدتعجبتعجب گفتم آخه این فسقل وچه به آهنک ورقص...تا اینکه از آشپز خونه دویدم بیرون و دم سالن ایستادم تا از نزدیک ببینم واقعا چیکار میکنی... ودیدم بعلهههه بابایی هر بار که میزد روی لیوانت تو اول خوب دقت میکردی بعدشم کمرتو تکون میدادی...اینقدر این صحنه قشنگ  رویایی تودکه دوست داشتم بارها وبارها تکرار میشد...به بابایی آروم اشاره کردم گفتم داره به اهنگ تو میرقصه ....بزن براش...بزن حمید....بابایی هم که تازه به خودش اومده بود و فکرنمیکرد  تنبک زدنش یه روزی اینقدر اهمیت پیدا کنه با جدیت شروع کرد به تنبک زدن وآنیسا هم که کاملا توی حس بود وحواسش به ما نبود همچنان میرقصید به حمید گفتم یه لحظه نزن ... و تو هم مکث کردی ...دوباره بابایی شروع کرد به زدن تو هم دوباره شروع کردی ...حالا این بار منم باهاتون همراه شدم و برات بشکن میزدم هی بهت میگفتم نی نای نای نی نای نای .../افرین عسل خودم برقص مامانجون و تو هم یه دفعه خیره میشدی بهم و دوباره شروع میکردی به قر دادن وخندیدن انگار خودتم میدونستی یه کارخیلی جدیدوشروع کردی

وای خدا که چقدر بوسیدمت ماچماچماچماچ.....بهترین عیدی بود که تو عمرم از کسی گرفته بودم ...تو امروز از ته دلم منو شاد کردی مامانی جونم....قربون اون کمرت برم که تو بهش حالت میدی ...واسم قر کمر میای...

چقدر ناز رقصیدی جگر گوشم

زیباترین رقصی بود که تاحالا دیده بودم..تشویقتشویق.

ایشالله خدا حفظت کنه مامان جون

الان دیگه باید برم نهار درست کنم تو بابایی ات هم همچین مواقع خواب هستین کلی امروز فکر کردم چی بپزم که تصمیم گرفتم ته چین مرغ وبادمجون درست کنم.امیدوارم خوب بشه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)