روزمرگی هایت...
هر روز شیرین تر میشی ....هر روز برامون عزیز تر میشی..همش با خداروشمر میکنیم از اینکه تو هستی تویکی ثمره عشقی هستی وصف نشدنی....
تا الان که 7 ماه و14 روزت هست خیلی کارهای جدید یاد گرفتی و هرشب که میخوابی فرداش منتظر یه کار خاصی ازت هستم...توانایی هات خیلی بیشتر شده ...تسلطت خیلی زیاد شده به محض شنیدن صدایی به سمتش برمیگردی...با چشمت راهت چیزهایرو دنبال میکنی هرچقدرم سریع باشه مثلا دیروز داشتم زنجیر پستونکت رو مثل پاندول ساعت تکون میدادم وتو خوب نگاه میکردی و راهت دستتو می اوردی میگرفتیش...
هر روز بابای به قول خودش (خرمال )بازی میکنی وبابایی خیلی خوشحال از این بابت چون خیلی وقت بود منتظر این لحظه بود وکلی روی توکار کرد تا به این مرحله رسیدی ولذتی از این بازی میبرید که فقط خودتون دوتا میدونید...
یه دوعفته ای بود خیلی خوب غذا میخوردی اما از دیروز تا الان نمی خوری ومنم خیلی نگران این قضیه هستم
برنامه غذایی ات اینه:
یک روز در میان نصف زرده تخم مرغ ویکروز حریره بادام با موز یا سیب
میان وعده پوره میوه(سیب+به +هلو+چند حب انگور)
نهار سوپ (سیب زمینی+هویج+ماهیچه +ران مرغ +سینه مرغ+قلم گوسفند)هر روز ترکیبی از آنها را برایت استفاده میکنم تا متنوع باشد
3 روز هم هست جوانه ماش وعدس برایت درست کردم و به سوپت اضافه میکنم
کدو هم 1 هفته هست به برنامه غذایی ات اضافه کردم
عزیزم دوست دارم بهترین هارو برات تهیه کنم ولی امیدوارم تو بخور باشی من جونمو فدات میکنم عزیزم
راستی عاشق بی بی انشتین هستی حتی وقتی که من تبلت وبر میدارم باهاش کار کنم وتو دستم میبینی شروع میکنی به ذوق کردن وجیغ کشیدن فکر میکنی واسه تو میخوام بیارم وخلاصه منم حسااااس با وجودیکه تایم دیدنت تمومه ولی میذارم که دوباره ببینی وکلی دوباره محو تماشا میشی
با روروئکت هم که خیلی دوست داری بدویی وتوی خونه فضای زیادی نداری و منم عصرا که هوا خنک میشه میبرمت توی حیاط و اونجا کلی توی حیاط این طرف اون طرف میدویی..وبازی میکنی
ولی روی فرشای خونه هنوز پاهات توانایی شو ندارن که جلوبرن واسه همین به فرش ها که میرسی توقف میکنی وگریه میکنی تا بیام دوباره بیارمت روی سرامیک ها
فلش کارت ها هم که همچنان دارم باهات کار میکنم...وخیلی وقته دارم تحقیق میکنم که یه سری محصولات جدید نابغه رو واست تهیه کنم وموسسه ای توی تهران پیداکرم که روی نیمکره راست کار میکنه و کلی حرص خوردم که چرا نمی تونم توی این کلاسها شرکت کنم....وبا مدیر فروش این موسسه تماس گرفتم وکلی با هاشون صحبت کردم وقراراه که یک سری محصولاتشونو بدون شرکت در کلاسها بهم بفروشن با بابایی صحبت کردم وچون هزینه اش یکم بالا بود فکر کردم موافقت نکنه ولی حمیدم بدون لحظه ای تردید گفت هرچی خودت میدونی لازم داری تهیه کن هرچقدر هم پولش یشه مهم نیست چون میدونم واقعا داری وقت میذاری و کار میکنی ...من و میگی...کلی خوشجال شدم از اینهمه اعتماد...
ودوباره ساعت ها توی نت سرچ کردم تا یه وقت خدایی نکرده جلوی بابایی شرمنده نشم وبتونم از این امکاناتی که برامون فراهم میکنه استفاده کنیم وهمین روزاست که سفارش بدم و وارد فاز دوم تمرینات خانم خانما میشیم...
پس پیش به سوی روزهای شیرین


روزمرگی هایت...
