اندر احوالات شصت خوردن آنیسا
آنیسای من همش نگران انگشت خوردنت هستم ...چه زمان ها که توی نت دنبال راهکارهایی بودم...از دکترت پرسیدم از دوست از آشنا...ولی صد حیف که اونی که میخواستم پیدا نشد به خاطر همین
مامانی ایکیوسان شدو نشست هی فکر کرد...هی فکرکرد...وهی فکر کرد
تا اینکه به نظرم اومد انگشتتو بد مزه کنم البته این نظر بابایی بود ومیگفت که با آبلیمویی چیزی بد مزه اش کنیم و مامانی که میدونه آبلیمو واسه شما اصلا خوب نیست اصلا به این موضوع فکرنکردم تا اینکه گفتم بهتره از قطره آهنت که اصلا دوست نداری استفاده کنم هم اینکه خوراکی هست همین که بد مزه است وممکنه زده بشی
تا اینکه پریشب که دایی مهدی خونمون بود گفتم فکرمو عملی کنم عزیزم تو هم از همه جا بی خبر مثل گل نشسته بودی و به باباجون ودایی میخندیدی و اونا هم منتظر عکس العمل تو بودند ومن شصت کوچولوتو آوردم جلو تو هم بدون هیچ مقاومتی شصتتو آوردی و درحالی که خودتم داشتی نگاه میکردی دوتا قطره ironom چکوندم وتو هم بدون معطلی گذاشتی دهنت...
و ابروهاتو کشیدی درهم با چشمای مشکی دشتت که گردتر ازقبل شده بود به چشمای بابایی ودایی زل زده بودی و میخاستی بازبونت بزنی بیرون ولی همچنان میخاستی شصتتو مک بزنی
اوناهم با صدای بلند به ادا اطوارای تو که هی زبون کوچولوتو درمی آوردی و ول کن شصت مبارک نبودی میخندیدین
وخلاصه من چندین بار شصتتو از دهنت در آوردم وروش قطره چکوندم خودتم سرتو انداخته بودی پایین و نگاه میکردی بعدشم با هر بدبختی بود میخوردیش...
این از راهکار اولمون که متاسفانه نقش براب شد..........هیییییی روزگار
واما راهکار بعدی
پوشاندن دست مبارک خانوم گل به وسیله جوراب بابایی¡¡¡¡¡
وخوشبختانه تا الان جواب داده هرچند دفعه اول که دستت کردم خیلی گریه دروغکی کردی و کلی سروصدا درآوردی ولی من مقاومت کردم
به خاطر خودت مامانی
وگرنه انقدر صحنه غم انگیزی وقتی اون دستای کوچولو وظریفتو میکنم تو جوراب ضخیم و گنده بابایی با اون کش پهنش....
الهی بمیرم ولی چیکار کنم عزیزم
نگران اون شصت کوچولوتم تا خدایی نکرده یه وقت بدفرم نشه
دعا میکنم دیگه کم کم از سرت بیفته مامانی
خداوندا شصت شنگول مارا دفورمه نفرما....الهی آمین
پی نوشت:
شنگول(اصطلاح بابایی در مورد آنیسا در موارد خاص)


اندر احوالات شصت خوردن آنیسا
