سربلند از فتح قله های گاز مامانی...
توت فرنگی های من....
به نظر من مادر بودن توی عصر امروز چیزی نیست که بشه همینطوری سرسری ازش ردشد....وبه قول قدیمی ها بچه آب دماغشو هم که بخوره بزرگ میشه....من این چیزو اصلا قبول ندارم....بعضی از تجارب قدیمی هام برام جای بحث داره...ونمیتونم بهشون اعتماد کنم ترجیح میدم خودم صحیح وخطا کنم تا اونارو اجرا کنم...میدونم خیلی سخته ولی ترجیح میدم خودم بچمو بزرگ کنم تا اینکه بچم هر روز خونه یکی با افکار و عقاید خاله و عمو ومامان بزرگ ....بزرگ بشه....راحتی بهم نیومده دیگه چیکار کنم منم با همون افکار توت فرنگی خودم.....آخ گفتم توت فرنگی....راستی چی میشد من یه مزرعه بزرگ داشتم بعد یه گوشه اون پر از توت فرنگی....وای....ومن هر روز صبح توی اون باغ قشنگ بودم ....و میدونم ی...
بازی ....با عروسکم....
توی این پست میخوام سعی کنم بازی های جدیدو فکری که تو دوست داری بزارم هر روز یه بازی جدید..بسته به یادگیری خودت.... ولی از امروز میخام جدی جدی شروع کنم عزیزم چند وقتی خیلی درگیر کارهای خونه و روزمرگی ها شدم وقتی توی ویلاگت بنومیسم حتما عمل میکنم اصن امسال ...سال بترکونیه.....خیلی کارها میخام بکنم...وبرای شروع چی بهتر از دختر نانازی ام بازی 1 چند شيء مانند برس سر، سنجاق سر، قاشق، ليوان و مانند آنها را که کودک ميشناسد، کنار او بگذاريد و وانمود کنيد که در حال استفاده از آنها هستيد. سپس از او بخواهيد که از آنها استفاده کند. براي مثال، به او بگوييد که موهايش را شانه کند. اين بازي خوبي براي تکامل بخشيدن به مهار...
چهارمین سفرمون به اصفهان بدون بابایی
امروز 19 اردیبهشت و ساعت 1 پرواز داریم به مقصداصفهان ...اینبارهم بدون بابایی .....اتش سوزی دیروز شرکت تموم برنامه هامونو خراب کرد وبابایی رو هم گرفتار.....یه روز خیلی سخت بدون بابایی ....که اصلا نمیگذره....دیشب به بابایی میگم نیا فرودگاه ..خودمون میریم ..ولی میگه مگه میتونم...میخام تو اذیت نشی....آنیسا اذیتت نکنه تا اخرین لحظه باهات باشم ..میگم برای من سخت ترین چیز اینه که توی فرودگاه تورو با لباسای شرکت ببینم وباهام نیای.... ولی گوش نمیکنه که کار خودشو میکنه...... ولی اینبارهم دوریهامو زود تموم میشه ....وبابایی دوشنبه میاد پیشمون...عروسی عمه مرضیه خدایا به امید خودت....انشالله همه چیز به خوبی وخوشی طی میشه ....یه دنیا خاطره خ...
سومین سفراصفهان بدون بابایی...
بازهم بابایی من وتورو 23 فروردین گذاشت فرودگاه تا بریم اصفهان ....وقرار شد بابایی هم اخر هفته با همکارش اقای اکبر پور زمینی بیان پیشمون...این بار فقط 4روز ازهم دور بودیم ....ولی برای بابایی خیلی سخت بود که دوری تورو تحمل کنه مخصوصا روزی که توی فرودگاه بودیم کفشای صدادار صورتی که شب قبل برات خریده بودم وپوشیده بودی وتوی سالن برای خودت میدودی از این طرف به اون طرف وبابایی هم به دنبالت....هر کسی رد میشد محال بود تورو ببینه وباهات خرف نزنه...همه واست ذوق میکردند...توهم با اون کفشات روی اعصاب همه بودی....بابایی میگفت وقتی رفتین سالن انتظار وباهامون خداحافظی کرد...هنوز صدای کفشاتو میشنید...وخیلی اون لحظه بهش سخت گذشته....بمیرم الهی ....بدترین لحظه...
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.....
اولین باری که برات دم اسبی بستم.... ...







