انچه در آبان 92 گذشت...در اصفهان...
اول ابان من وتو بابایی با ماشینمون به سمت اصفهان راه افتادیم ...واونجا اتفاقات قشنگی افتاد که به ما خیلی خوش گذشت مثلا عقد عمه مرضیه اولیش بود که دوم آبان بود وبعدش عروسی محسن پسرخاله زهرا بود وبعدشم محرم بودوگل گشت هایی که با خاله ها ومامانی رفتیم وخیلی خوش میگذشت اما بدش این بود که بابایی رو تنها گذاشتیم واون تنهایی برگشت جم چون اورحال بود ونمیتونست که شزکت نباشه واتفاق بدترش این بود که تو بعد از عاشورا سرماخوردگی سختی گرفتی که 1ماه طول کشید... وبه تو ومن وبابایی خیلی این مدت سخت گذشت امیدوارم دیگه سرماخوردگی به این شدت نگیری... توی این مدت تو تغییرات زیادی کردی کارهای خیلی بامزه ای یاد گرفتی و خیلی شیرین تر شدی خیلی دوست د...










