آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

انچه در آبان 92 گذشت...در اصفهان...

اول ابان من وتو بابایی با ماشینمون به سمت اصفهان راه افتادیم ...واونجا اتفاقات قشنگی افتاد که به ما خیلی خوش گذشت مثلا عقد عمه مرضیه اولیش بود که دوم آبان بود وبعدش عروسی محسن پسرخاله زهرا بود وبعدشم محرم بودوگل گشت هایی که با خاله ها ومامانی رفتیم وخیلی خوش میگذشت  اما بدش این بود که بابایی رو تنها گذاشتیم واون تنهایی برگشت جم چون اورحال بود ونمیتونست که شزکت نباشه واتفاق بدترش این بود که تو بعد از عاشورا سرماخوردگی سختی گرفتی که 1ماه طول کشید... وبه تو ومن وبابایی خیلی این مدت سخت گذشت امیدوارم دیگه سرماخوردگی به این شدت نگیری... توی این مدت تو تغییرات زیادی کردی کارهای خیلی بامزه ای  یاد گرفتی و خیلی شیرین تر شدی خیلی دوست د...
20 آذر 1392

گل من سرماخورده

عزیزدلم از حال وهوای 10 روز گذشته از 9ماهگی ات بگویم : امروز دقیقا 14 روز است که سرماخورده ای ...وانقدر شبانه روز نگران احوال نااحوالت بودم وغصه ات را خوردم وهی گفتم :درد وبلایت به جانم،که خودم هم 1هفته تمام سرماخوردم وآنقدر حالم بد بود که تا بحال همچنین سرمایی مرا نگرفته بود...که اگر تو نبودی محال بود بتوانم از جایم تکان بخورم ولی حال تورا که میدیدم اصلا متوجه خودم نبودم ...ومدام در آشپزخانه در حال درست کردن غذاهای مقوی وآب میوه گرفتن و اسپند دود کردن وتصویه کردن آب برای دستگاه بخور سردت بودم... سخت گذشت خیلی سخت....اولین تجربه ام از مریضی تو بود وتنها بودم بابایی هم گفتم که به خاطر سمت جدیدش دیگر مثل روزهای خوب گذشته مان نمی توانست&nbs...
28 مهر 1392