آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

آسمانی

منـــاجــات خدای من گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یک...
23 مهر 1392

2 نصفه شب...

ساعت 2 از نیمه شب میگذره وامروز 26 شهریور 92 ...یه روز نسبتا گرم وشرجی  ....وتو وبابایی در خواب ناز هستید....با خودم خلوت کردم ..خودی که خیلی وقت است به آن سر نزده ام.....همه چیزم تو شده ای ...دیگر به خودم نمی رسم .....پاره تنم منتی برایت نباشد........ولی 7ماه وهشت روز است که مادر شده ام..... مادر واژه عجیبی ست تا به این روزها نمی رسیدم درکش نمی کردم...قبلا مادر نامی بود که تنهاصدامیکردم ....و اکنون من مادم مادر یعنی عشق محض مادر یعنی زنده شدن با یک لبخند پاک مادر یعنی فراموش کردن تمام خستگی با یک در آغوش گرفتن مادر یعنی بوئیدن زیرگلو مادر یعنی ساعت ها زل زدن به چهره فرزندش مادر یعنی خوابیدن شبهنگام از خستگی ...اما...ب...
18 مهر 1392

ماه من.....آرام بخواب ....

ديشب دونه دونه به ستاره ها سر زدم اما هيچکدوم تو نبودي اما وقتي به آخرين ستاره رسيدم، آروم بهم گفت: اون خوده ماهه تو هنوز دنبال ستاره اي؟؟     کودک دلبندم     آسوده بخواب     که فرشتگان را گفته ام     از گهواره ات دور شوند     تا ترنم لطیف شان ترا بیدار نکند...     و پروانه های باغ را سپرده ام     تا هنگامی که تو در خوابی     از این گل به آن گل پر نکشند     زیرا تو آنقدر لطیفی   ...
18 مهر 1392

مراحل تنبیه بابایی

مراحل تنبیه بابایی:   1- اول میندازیش روی زمین و بینی طرفو میگیری تا نتونه نفس       بکشه ...حساب کار دستش بیاد     2- بعد با کله میری تو چشمش...     3-تو این مرحله اگه کله تونو گرفت سریع خودتونو آزاد کنیدو...     4- و محکم ابروشو گاز بگیرید...     اصلا هم گول این نگاه مضلومانه شو نخورید وبه کارتون ادامه بدید...       5-حالا یه کله برید تو بینی اش ...وقتی حسابی گیج شد ....سریع دماغشو گاز بگیرید ...     آخرشم یکی محکم بزنید در دهنش که...
18 مهر 1392

آخرین روزهای 8 ماهگی...

عزیزترینم جمعه یعنی دوروز دیگر که بیاید تو واردنهمین ماه زندگیت میشوی..... 9 ماه از با توبودن گذشت .... 9 ماه است که خدا آسمانی ترینش را به زندگیمان هدیه داده.... 9 ماه ست که فرشته ها برای محافظت از تو در آسمان خانه مان حلقه زده اند.... 9ماه ست که فرشته ها نگران تواند... چراکه بهترینشان اکنون در خانه ماست.... در قلب من ست....فرشته کوچکم با آمدنت خوشتختی ام تکمیل شد....شبها وروزها در کنارت آرامشی عجیب دارم ...همینکه برای لحظه ای نمیبینمت بی تاب میشوم ...قلبم تندتر میزند....ونفسم به سختی در می آید...همینکه چهره ملکوتی ات را میبینم آرام میگرم و یکبار دیگر مطمئن میشوم که بدون تو..نمیتوانم... این روزها بابایی سختت درگیر شرکت ست ومشغ...
18 مهر 1392

شبی از شبها...

هرگاه در کنار توام زمان برایم سریع میگذرد....وقتی به تو نگاه میکنم که هر روز بزرگتر میشوی ودیگر آن نی نی کوچکی که به زحمت انگشتم را مشت میکرد ..نیستی؟؟... همین دیروز بود که لیوان آبی که داشتم میخوردم از دستم کشیدی وهر دوتایمان خیس شدیم ..ویکدفعه یخ کردیم وبعد از یک شک کوچک به چشمهایم زل زدی تا عکس العمل مرا ببینی که دعوایت میکنم یا نه؟...ومن فقط خندیدیم وگفتم ..آب سرده...چقدر یخ کردیم...وتوهم با من خندیدی ... امیدوارم همیشه در تمام مسایلی که با تو دارم اینگونه صبور باشم ..اگرخدا کنک کند...چرا که نه؟ این هفته تماما پیش خودم بودی و از بابایی خبری نبود چون بابایی به خاطرسمت جدیدی که گرفته(ریس ماشینری)کارش خیلی زیاد شده و دیگه نمیتونه ساعت...
17 مهر 1392