شبی از شبها...
هرگاه در کنار توام زمان برایم سریع میگذرد....وقتی به تو نگاه میکنم که هر روز بزرگتر میشوی ودیگر آن نی نی کوچکی که به زحمت انگشتم را مشت میکرد ..نیستی؟؟...
همین دیروز بود که لیوان آبی که داشتم میخوردم از دستم کشیدی وهر دوتایمان خیس شدیم ..ویکدفعه یخ کردیم وبعد از یک شک کوچک به چشمهایم زل زدی تا عکس العمل مرا ببینی که دعوایت میکنم یا نه؟...ومن فقط خندیدیم وگفتم ..آب سرده...چقدر یخ کردیم...وتوهم با من خندیدی ...
امیدوارم همیشه در تمام مسایلی که با تو دارم اینگونه صبور باشم ..اگرخدا کنک کند...چرا که نه؟
این هفته تماما پیش خودم بودی و از بابایی خبری نبود چون بابایی به خاطرسمت جدیدی که گرفته(ریس ماشینری)کارش خیلی زیاد شده و دیگه نمیتونه ساعت 5 بیاد خونه وشبها 8 به بعد میاد وخیلی خسته ...دیگه واقعا توانی نداره البته برای شما همیشه وقت داره اون ته مانده انرژی هم که داره صرف شما میکنه وبعدهم میخوابه ...منم که...
از حال وهوایت این روزهایت بگویم
دلبندم
هرچقدر بگویم که هر روز شیرین تر از عسل میشوی برایم کم گفته ام....
هر دفعه به چشمانت که غرق کشف کردن اسباب بازی هستی که تا بحال بیشتر از 100 بار اورا دیده ای میشوی..زل میزنم و میگویم:
مگر میشود تورا دوست نداشت؟
مگر میشود با نفس های تو جانی تازه نگرفت؟
مگرمیشود از عطر بهشتیت مست نشد؟
مگرمیشود خدارا با توحس نکرد؟
مگر میشودبا صدای نفسهایت ضربان قلبم آرام نگیرد؟
وعاشقانه در آغوش میکشم تورا
ویکباره غرق نیایش با خدایی میشوم که تورا به من هدیه داد...وهزاربار خدارا شکر میکنم..که تودر آغوشم هستی واین یعنی
خوشبختی
تمام.


شبی از شبها...
