آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

آخرین روزهای 8 ماهگی...

1392/7/18 0:09
نویسنده : مامانی محبوب
243 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزترینم جمعه یعنی دوروز دیگر که بیاید تو واردنهمین ماه زندگیت میشوی.....

9 ماه از با توبودن گذشت ....

9 ماه است که خدا آسمانی ترینش را به زندگیمان هدیه داده....

9 ماه ست که فرشته ها برای محافظت از تو در آسمان خانه مان حلقه زده اند....

9ماه ست که فرشته ها نگران تواند...

چراکه بهترینشان اکنون در خانه ماست....

در قلب من ست....فرشته کوچکم با آمدنت خوشتختی ام تکمیل شد....شبها وروزها در کنارت آرامشی عجیب دارم ...همینکه برای لحظه ای نمیبینمت بی تاب میشوم ...قلبم تندتر میزند....ونفسم به سختی در می آید...همینکه چهره ملکوتی ات را میبینم آرام میگرم و یکبار دیگر مطمئن میشوم که بدون تو..نمیتوانم...

این روزها بابایی سختت درگیر شرکت ست ومشغله اش برخلاف اینکه فکر میکردیم در این سمت جدید کمتر میشود...بیشتر شده...و شبها ساعت 8 به خانه می آید...وتنها این تو هستی که این تنهایی های سنگین را برایم ممکن میسازی اگر تونبودی تحمل دوری اش را تا این حد نداشتم ..هرچند خیلی سخت میگذرد..ولی با تو شیرن میگذرد...

این روزها خیلی پرجنب وجوش تر شده ای ..دوست داری هر روز از من چیز تازه ای ببینی...ومن بیشتر روز را مثل دلقک ها جلوی شما باید نمایش اجرا کنم ...مخصوصا نمایش( الکم دولکم...چرخ وفلکم ...میچرخم ومیچرخم...دست دست دست ...پا پاپا...)وتو با دهانی باز ولبی خندان مشغول دیدن این نمایش مفرح میشوی...

هر کار جدیدی که یاد میگری باید من ببینم وکلی برایت بالا وپایین بپرم وذوق کنم...مثلا چند روز است که دستت را کنار گوشت می آوری ومثل "بای بای " کردن تکان میدهی وقتی برای دفعه اول دیدم کلی برایت دست زدم وهورا کشیدم  واز ان به بعد هر دفعه دیگر این کار را میکنی به نحوی باید به من نشان بدهی..عاشق این هستی که صداهایی که  از خودت تولید میکنی من هم تقلید کنم...وتو میخندی و دوباره صدای جدید...

هر چیزی که به دستت می رسد اولین کاری که با آن میکنی مستقیم به دهانت میبری ومن تا آنجا که موارد بهداشتی اجازه بدهد از این کارت جلوگیری نمیکنم ...آخر به قول استاد جمشیدیان : ذهن دوم بچه ها دهان آنهاست.

من وبابایی یکی از قوانینی که برایت وضع کردیم یعنی من گفتم وبابایی هم تایید کرد این بود که هیچ محدودیتی در کار نباشد..وتواجازه تام داری که همه چیز را بشناسی وکنجکاوی ات را ارضا کنی .. تو پرانتز :(البته  وقتی از فیلتر من وبابایی رد شد...)

تازگی ها خیلی دوست داری راه بری....آخه فسقلنگی تو هنوز سینه خیز رفتن و یاد نگرفتی....به جاش دنده عقب میری.. وبه شعاع 2 متر میتونی اطرافت چرخ بزنی...ولی دوست داری تاتی کنی..منم باید روزا 10 بار خونه رو دور بزنم وهی شعر تکراری و بخونم:  تاتی نباتی ..تاتی نباتی...وتو هم هی ذوق کنی به سختی روی پاهای کوچولوت وایمیستی به قول معروف کلی بندری میزنی...ولی دوست داری دیگه چیکارت کنم؟؟....

راستی یه کار دیگتم اینه که 2هفته ست که یاد گرفتی چیزارو پرت کنی و هرچیزی دستت میرسه یکم نگاش میکنی وتوی سرش میزنی ودرقی میکوبیش روی زمین...

امروز گذاشتمت توی صندلی غذا وکلی واست میوه برش زدم که بخوری همشو پرت کردی اطرافت ...هیچیشم نخوردی ...

راستی بابایی واست صندلی غذا خرید هفته پیش که رفتیم عسلویه (منطقه ویژه) رفتیم بازار عسلویه واست خریدیم ..جشن خیلی خوبی بود توهم اصلا اذیت نکردی ...وتوی سالن که تموم بجه ها باباهاشونو مجبور به ترک سالن کردند تو مثل خانوما نشسته بودی بغل من و دس دسی میکردی ...کنسرت محسن یگانه بود وحمید ماهی صفت هم اومده بود کلی خندیدیم....بعد هم رفتیم آتلیه جشن عکس گرفتیم ..بعدشم از نمایشگاه کتاب واست کتاب صدادار خریدم ..وتازه کادوهم بهت دادند یه لباسشویی  عروسکی که واقعا لباسای نی نی هاتو میشوره ...

خلاصه دیگه به صندلی ت عادت کردی وقتی میزارمت اون تو میدونی وقت غذا خوردن ...هرچند صبا اصلا میلی نداری ومجبور میشم بی بی انشتین واست بزارم تا همزمان که نگا میکنی غذاتم بخوری....ولی مهم اینه که غذاتو بخوری....

مثل بابایی ت عصرا دل موندن توی خونه رو نداری و منم میبرمت توی حیاط ..سوار روروئکت میشی وکلی بازی میکنی گاهی وقتا هم تا پارک با روروئکت میای واونجا هم کلی بچه ها دور تو و اون وسیله نقلیه ت جمع میشن ...تو هم اول تعجب میکنی اینهمه بچه دورت جمع میشن ...بعدش کم کم شروع میکنی به دویدن ودست وپا زدن واسشون....ولی خیلی با تعجب به تموم کارهاشون نگا میکنی...

هوا دیگه خیلی خوب شده...وبعضی از عصرا هم تراس اشپزخونه رو میشورم زیر انداز واست میندازم وکلی ملاقه و کاسه وقابله میزارم دم دستت وباهم کلی بازی میکنیم میوه میخوریم ...بعد تو تموم میوه هارو له میکنی و بعدش کلی مگس دورمون جمع میشن وماهم مجبور میشیم فرار کنیم بیام تو خونه ...بعدشم که دیگه بابایی اومده ومیریم استقبالش...

خلاصه گلم که تموم زندگیم شدی ...دیگه وقتی برای خودم ندارم ...همش تویی...تو ...خیلی وقته که یه کتاب جدید از نمایشگاه خریدم به نام معجزه ..ولی هنوز فرصت نکردم حتی یک صفحه شوبخونم...

فرداهم کلی کار دارم آخه نهمین ماهگرد عزیزدلمه ومیخام کیک واسش بپزم یه شام خوشمزه ...ویه جشن کوچیک بگیریم شایدم بردیا اینا رو هم بگم بیان بالا...خوش بگذرونیم....

خیلی وقت بود منتظر یه وقت بودم تا وب تو آپدیت کنم ....الانم ساعت 12 وتو وبابایی خواب هستین البته بابایی چند شبه از بس خسته از شرکت میاد زودتر از تومیخابه....بمیرم الهی

این روزمرگیهای توبود در آخرین روزهای 8ماهگیت.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)