آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

اولین روروئک سواری در حیاط خونمون

عصر که بابایی از شرکت اومد مثل همیشه رفت توی باغچه مشغول کشت وکار شد ورسیدگی به حیاط خوشگلمون...واز ماهم خواست تا بریم پایین ومنم گفتم روروئک تورو ببره پایین تا ببینم میتونی اونجا بازی کنی یا نه؟..تا اینکه گذاشتمت داخلش ...اصلا فکر نمی کردم اینقدر هیجان داشته باشی فقط میدودی از این سر حیاط تا اون سر...ومنم فقط دنبالت میدویدم تا نیوفتی توی باغچه ...وخیلی خوشحال بودی از اینکه فضای کافی واسه دویدن پیدا کردی....   ...
16 مهر 1392

اولین تاب وسرسره سواری

تمامی اولین های این پست مربوط میشه به شش ماهگیت عسلکم: اولین باری که سوار تاب شدی توی پارک جلوی خونمون بود که خیلی دوست داشتی واز اون به بعد همیشه سعی میکردم بعداز پیاده روی هام بیارمت یکم تاب تاب عباسی... اولین سرسره سواری ات هم یه روز عصر که با بابایی رفتیم میدان صنعت سر کوچمون پیاده روی  تورو سوار سرسره کردیم  فکر کردیم بترسی ولی خیلی دوست داشتی...ومنم همش نگرانت بودم که از عقب برنگردی ... ...
16 مهر 1392

دومین سفرمابه اصفهان بدون بابایی

فردا بابایی من وتورو میرسونه فرودگاه ساعت 1 پرواز داریم وبابایی تنهایی میره خونه الهی بمیرم هنوز نرفته دلم براش خیلی تنگ شده...بابایی خیلی صبوره ...هرچند دوری مابراش خیلی سخته ولی به خاطر ما که یکم اب وهوا عوض کنیم وتو یکم توی جمع باشی مارو زودتر میفرسته اصفهان ...سخت ترین لحظه فردای بابایی وقتیه که مارو با ماشین میرسونه وباید تنهایی برگرده خونه از اون سخت تر وقتیه که باید تنهایی بدون ما بره توی خونه و ...جای خالی ما....خیلی واسش سخته... هی.....لعنت به این روزگار..... کاش باهم میرفتیم ولی از یه طرف باید تورو زودتر ببرم دکتر ...آخه احساس میکنم به شیر گاو حساسیت داری و دلیل بیقراری های چند روزت هم باید همین باشه...هرچندفعلا کلیه محصولات ...
10 مهر 1392

آنیسا در جشن بادبادکها شهرک پردیس

 بازهم جمعه بود وبابایی پیشمون بود...چند شبی بود به مناسبت شکوفه های انقلاب جشن بود ولی ما نرفتیم و امشب شب اخرش بود وگفتیم یه سری میزنیم ...آخه اکثرا دیگه این جشن ها واسمون تکراری بود هرچن این دفعه قرار بود لهراسبی بیاد ولی بازم بزای ما تکراری بود به همین خاطر ترجیح دادیم توی خونه بمونیم وبهتر دیدیم با بابایی تراس سالن و تمیز کنیم وخلاصه  بابایی رفت بیرون استارت کارو بزنه که از توی تراس داد زد محبوب روشن پژوه اومده منم از همه جا بی خبر گفتم روشن پژوه؟دیگه کیه؟ گفت مجری مسابقه محله دیگه(یک ویک ویک..دو ودو و دو...)وانقدر چشماش از خوشحالی برق میزد که اصلا دلم نیومد بگم نه....قربون اون کودک درونت برم من که سالهاست پیش دبستانی مونده....
6 مهر 1392

غار چال نخجیر دلیجان

یکی از زیباترین مکان هایی که تا بحال با حمیدم رفتم واقعا زیبا بود و من منقلب شده بودم وقتی اینهمه عظمت رو یک جا دیدم ...فقط باید خدارو شکر کرد وسپاس گفت به خاط اینهمه نعمت ...خدایاشکرت .. وعزیزم توهم پاک ترین موجودی بودی که توی این سفر تنهامون نذاشتی وقتی تو دل کوه باشی وقتی خدارو ددر نزدیکی خودت احساس کنی وقتی در ودیوار وتمام فضای یک مکان اسم خدارو صدا میزنه...چقدر خوبه که تو هستی .... توپاک ترین ...تو معصوم ترین...تو بهترین..... چقدر خوبه تو رو دارم ....چقدر خویه با تو به دل جنگل ...دل کوه ...وسط آب .....سفر میکنم....   این غار دومین غار رنگی در دنیاست و 70 میلیون سال قدمت داره  و در سال 68 کشف شده به دست سازمان اب و120...
1 مهر 1392

روزمرگی هایت...

هر روز شیرین تر میشی ....هر روز برامون عزیز تر میشی..همش با خداروشمر میکنیم از اینکه تو هستی تویکی ثمره عشقی هستی وصف نشدنی.... تا الان که 7 ماه و14 روزت هست خیلی کارهای جدید یاد گرفتی و هرشب که میخوابی فرداش منتظر یه کار خاصی ازت هستم...توانایی هات خیلی بیشتر شده ...تسلطت خیلی زیاد شده به محض شنیدن صدایی به سمتش برمیگردی...با چشمت راهت چیزهایرو دنبال میکنی هرچقدرم سریع باشه مثلا دیروز داشتم زنجیر پستونکت رو مثل پاندول ساعت تکون میدادم وتو خوب نگاه میکردی و راهت دستتو می اوردی میگرفتیش... هر روز بابای به قول خودش (خرمال )بازی میکنی وبابایی خیلی خوشحال از این بابت چون خیلی وقت بود منتظر این لحظه بود وکلی روی توکار کرد تا به این مرحله رسید...
1 مهر 1392

تولد 8ماهگی نی نی عسل

روزها میگذرند وتو مثل یک فرشته زیبا در مقابل دیدگانم هر روز قد میکشی و بزرگتر میشوی گاهی میترسم از این گذر سریع زمان... میترسم انچنان که باید برایت مادری نکنم...میترسم لیاقتت را نداشته باشم ...میترسم از سخن ناشایست ...میترسم ازنگاه بد....میترسم از رفتار نادرست....میترسم کاری کنم که نباید...وتو ببینی و از من ...از من مادر بیاموزی....از خودم شرمم میشود....از ان روز میترسم... خدایا همتی.... خدایا کمکی... خدایا تنهایم نگذار.... بگذار انی باشم که میخواهی ومیخواهم.... خدایا خودت گفته ای دعای مادر را اجابت میکنی... خدایا ازت میخواهم به من توانی بدهی که این با ارزش ترین امانتت را به بهترین ها برسانم خدایا از ته د...
31 شهريور 1392