آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

دومین سفرمابه اصفهان بدون بابایی

1392/7/10 0:18
نویسنده : مامانی محبوب
1,121 بازدید
اشتراک گذاری

فردا بابایی من وتورو میرسونه فرودگاه ساعت 1 پرواز داریم وبابایی تنهایی میره خونه

الهی بمیرم هنوز نرفته دلم براش خیلی تنگ شده...بابایی خیلی صبوره ...هرچند دوری مابراش خیلی سخته ولی به خاطر ما که یکم اب وهوا عوض کنیم وتو یکم توی جمع باشی مارو زودتر میفرسته اصفهان ...سخت ترین لحظه فردای بابایی وقتیه که مارو با ماشین میرسونه وباید تنهایی برگرده خونه از اون سخت تر وقتیه که باید تنهایی بدون ما بره توی خونه و ...جای خالی ما....خیلی واسش سخته...

هی.....لعنت به این روزگار.....

کاش باهم میرفتیم ولی از یه طرف باید تورو زودتر ببرم دکتر ...آخه احساس میکنم به شیر گاو حساسیت داری و دلیل بیقراری های چند روزت هم باید همین باشه...هرچندفعلا کلیه محصولات گاوی رو واسه خودم وتو حذف کردم ولی خوب اینکه نمیشه ...ختما یه راهی داره دیگه...

الانم دارم وسایل و جمع میکنم و امشب شب اخریه که پیش بابایی هستیم .. ولی فکر کنم.ایندفعه بابایی زیاد بهش سخت نمیگذره اخه مهر برون عمه مرضی هم هست وخوشحاله وبراش زود میگذره تا اخر هفته دیگه بیاد

.....

ما برگشتیم ....

این مدتی که اصفهان بودیم خیلی خوش گذشت و کلی اتفاقات خوب افتاد اول از همه اینکه وقتی من وتو با دایی رسیدیم فرودگاه بیصبرانه منتظر بودیم تا برسیم خونه ومامان مهری و غافلگیر کنیم وتوی مسیر با دایی و زندایی زهرا کلی  نقشه کشیدیم اما وقتی دسیدیم دم در مامانی همه نقشه هامون نقش برآب شد...اخه مامانی الهیفداش بشم بیشتر از ما منتظر بود و خودش دم در ایستاده بود منتظر و مارو توی ماشین دید ومنم توروبغل کردم و دویدم طرفش ..اصلا باورش نمیشد آخه اصلا نگفته بودم که میام...خلاصه مامانی خیلی ذوق زده شده بود وتو هم ترسیده بودی والبته هر دوتون حق داشتید...خلاصه مامانی خیلی دلش واست تنگ شده بود..وکلی قربون صدقه ات می رفت...وتو هم که ترسیده بودی اصلا بغلش نمی رفتی و بنده خدا حتی با یکی دیگه هم حرف میزد تو جیغ میزدی...

خلاصه فرداش بهتر شدیودیگه همش بغل مامانی بودی و صبحا وقتی مامانی وآقاجون برای نماز صبح بیدار میشدن اول میومدن توی اتاق ما وتو هم که از خدا خواسته شروع میکردی واسشون به خندیدن...ومنم که از خدام بود میخابیدم مامانی کلی بهت میرسید وغذا میداد میشستت...ومنم بعداز مدتها یه خوابی رفتما....

شنبه هم اول وقت نوبت گرفتم و رفتیم دکتر با خاله زهرا ونیلوفر که خداروشکر دکتر گفت هیچیت نیست وکلی خانم دکتر باهات بازی کرد وخوشش اومد اخه خودشم حامله بود ومنم هرچی سوال داشتم ازش پرسیرم وخیالم راحت شد که هیچی ات نیست....وخوشحال کلی با خاله ونیلوفر رفتیم توی مجتمه پارک واوسان چرخ زدیم و خرید کردیم...و برای اولین بار با سلیقه خودت خاله زهرا واحمد واست عروسک خریدن که یه راکون چشم درشت بود وخودتم خیلی خوشحال دستت بود و از بس خورده بودیش خیس  خیس بود....قربونت برم من با این سلیقه ات خاله میگفت کلی عروسک رنگ و وارنگ کذاشتیم جلوت ولی فقط واسه این ذوق میکردی ومیخاستی بگیریش....

وبهترین اتفاقش این بود که دوشنبه 4شهریور 92 واست جشن دندونی گرفتم وهمه خاله ها ودایی ها دورت کلی زدیم و رقصیدیم... وچقدر بهت خوش گذشت بیشتر از همه خودت میرقصیدی...قربونت برم من چقدر واسه کیکت ذوق کردی .....و خودت اولین کسی بودی که از آش دندونی ات خوردی...و چقدر هم دوس داشتی ومثل همیشه ..هوم هوم میکردی ومیخوردی....

اتفاق قشنگ بعدی ات این بود که فردای اون روز یعنی سه شنبه شروع کردی به دست زدن ...قربو اون دستات برم من تا قبلش اتفاقی دستات به هم میخورد ولی اون روز قشنگ به دستات نگاه میکردی و دست میزدی ...و باعث این اتفاق قشنگ هم مامانجون واقاجون بودند اینقدر که اقاجون واست دست زد وتشویقت کرد تا دست زدی و نی نای کردی اولین رقصیدن ایستاده ات هم خونه مامانی کردی و شبا معرکه داشتی وقتی دایی حسین واست تنبک میزد و اسش میرقصیدی ....همه بودند...دایی ها زندایی ها خاله ها وتو واسشون نی نای میکردی و همه هم تشویقت میکردن و توهم اون شکم کوچولوتو هی پرت میکردی جلو وبه قول خودت میرقصیدی...فدات بشم من هرکی تورو میدید محال بود جذبت نشه و کلی قربون صدقه ات نره سمانه و نیلوفر که هر روز میومدن اونجا شکورابه خاطر تو زودتر از کرج اومد تا تورو ببینه...امیررضا وسارینا که این هفته همش اونجا بودند....نمیدونی چقدر طرفد ار داشتی همه برات چیکار میکردن....مهربرون عمه مرضی هم کلی رقصیدیم و خوش گذشت واونجاهم کلی طرفدار داشتی واسه خودت معرکه گرفته بودی ...

یه شب هم با خاله زهرا وخاله لیلا وخاله فاطی و دایی ها وصدالبته مامانی واقاجون ...رفتیم رستوران شب نشین وکلی معطل شدیم وساعت 12 شب شام خوردیم ...ولی خوش گذشت  خیلی خوش گذشت وتوهم  وسط میز توی آلاچیق نشسته بودی و واسه خودت نی نای میکردی وهمه واست دست میزدند. وقربون سدقه ات میرفتند..ولی اخرای شب دیگه خسته شده بودی و خوابت میومد... 

ویه مسافرت یک روزه به غار نخجیر دلیجان داشتیم که واقعازیبا بود....وارزو میکنم دوباره اونجا رو ببینم

و تو هم دوست داشتی ومثل همیشه پایه مسافرت های ما بودی...من وتو بابایی جمعه 15 شهریور ساعت 10 صبح به سمت خونمون حرکت کردیم...وچقدر دلمون تنگ شده بود واسه خونمون...3ساعت اخر مسیر ومن نشسته بودم پشت فرمون بعد از چند ماه که دیگه رانندگی توی جاده نکرده بودم خسته شدم ولی به خاطر عینکی که تازه خریدم واستفاده کردم اصلا سر درد نگرفتم ومسیر وهم خیلی خوب میدیدم اما مثل همیشه اواخر مسیر دیگه حسابی  خسته شده بودیم وبعد ازاینکه وسایل واوردیم بالا برخلاف همیشه که همون شب وسایل و سازماندهی میکردم تنها کاری که کردیم 3 تایی دوش گرفیم وساعت 10 شب خوابیدیم ...البته خواب که نه بیهوش شدیم و بعد از دوهفته اوارگی چقدر این خواب برام شیرین بود...

وبه قولن....هیچ جا خونه ادم نمیشه....پایان.....

وآغاز دوباره زندگی مان در شهرک جم...

.....

اصفهان به روایت تصویر

 

آنیسا وسارینا دوتا دختر خاله ناز نازی خونه دایی مهدی

 

 

آنیسا خونه خاله زهرا..عکس هنری از نیلوفر دختر خاله عروسکت

 

 

آنیسا وارسان پسرعموی خوشمزه و پسر عمه گلت علی در شب مهربرون عمه مرضیه

 

 

انیسا همراه بابایی نمایشگاه گل وماهی جی اصفهان....به دعوت عمو محمد

 

 

کشتی گرفتن آنیسا با خرس شکورا

 

آنیسا در رستوران شب نشین

 

 

 

 

یه عکس خوشگل  از نیلوفر که دلم نیومد نزارم

 

 

گل سرسبد آلاچیق شب نشین

 

 

آنیسا هر کاری من میکنم توهم باید انجام بدی؟؟؟...حتی وقتی مامانی عینکی شد...توهم باید بشی...؟؟ آره ...آره...؟؟

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

نیلوفر
31 مرداد 92 12:29
وااااییییی راس می گی فردا میاید اخ جوووون
نیلوفر
20 شهریور 92 13:20
ههییییی خیلی خوب بود