آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

آنیسا در جشن بادبادکها شهرک پردیس

1392/7/6 19:23
نویسنده : مامانی محبوب
203 بازدید
اشتراک گذاری

 بازهم جمعه بود وبابایی پیشمون بود...چند شبی بود به مناسبت شکوفه های انقلاب جشن بود ولی ما نرفتیم و امشب شب اخرش بود وگفتیم یه سری میزنیم ...آخه اکثرا دیگه این جشن ها واسمون تکراری بود هرچن این دفعه قرار بود لهراسبی بیاد ولی بازم بزای ما تکراری بود به همین خاطر ترجیح دادیم توی خونه بمونیم وبهتر دیدیم با بابایی تراس سالن و تمیز کنیم وخلاصه  بابایی رفت بیرون استارت کارو بزنه که از توی تراس داد زد محبوب روشن پژوه اومده منم از همه جا بی خبر گفتم روشن پژوه؟دیگه کیه؟

گفت مجری مسابقه محله دیگه(یک ویک ویک..دو ودو و دو...)وانقدر چشماش از خوشحالی برق میزد که اصلا دلم نیومد بگم نه....قربون اون کودک درونت برم من که سالهاست پیش دبستانی مونده.....ومنم واسه اینکه نشون بدم کودک درون منم هنوز جون داره ....گفتم پس کایت عقاب مونم ببریم تا توی جشن بادبادکها هم باشیم...ودوباره بابایی ذوق کرد وسریع تیپ زدیم وفکر کردم بجای کالسکه روروئک تورو بردایم تا توهم واسه خودت اونجا حسابی خوش بگذرونی....

میدون صنعت خیلی شلوغ شده بود روشن پژوه وسط جمعیت بچه ها ومامان وباباها بود...صدای موسیقی شاد پخش شده بود....کلی باد بادک توی هوا بود خیلی ها هم مشغول درست کردن کایت هاشون بودند تا بفرستن هوا...هوا عالییییییییییییییی بود باد خنکی میومد وحسابی حال وهوامون وعوض کرد...بابایی به محض رسیدن با دوستاش مشغول درست کردن کایت عقابمون شد تا از همه بیشتر بفرسته هوا...توروهم ذاشتم توی روروئکت ..به محض اینکه گذاشتمت داخل روروئکت شروع کردی به دویدن ...کلی بچه اطرافت بود وتو می خواستی پیش هر کدومشون بری وبا هاشون هوم هوم کنی....شاید اولین بار بود که اینهمه بچه اطرافت میدیدی وچقدر خوشحال بودی توی این هوای خوب فقط میدویدی این طرف واون طرف ومیخندیدی وگاهی یه گوشه ای گیر می افتادی و زل میزیدی به من تا بیام نجاتت بدم...عزیزم نمیدونی از خوشحالی تو چقدر خوشحال بودم همینطور بابایی که ...پسر کوچولوی من با چه اشتیاقی داشت عقاب ودرست میکرد...که در نهایت بال عقابمون شکست و بابایی خیلی تلاش کرد تا درستش کنه ولی فکنم نیاز به عمل جراحی داشت هرچند بابایی سرپایی جراحی هم کرد ولی دیگه باید بالش پیوند میخورد ...دیگه امیدی بهش نبود....ماهم گذاشتیمش صندوق عقب ماشین تا یه روزی یه بال مصنوعی واسش پیداکنیم...

 

 

واینم روز 8 مهرماه به روایت تصویر

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نیلوفر
7 مهر 92 11:51
واشششششششششششششش قیافروووووووو