خرداد 93
بعد از عروسی عمه مرضیه بابایی برگشت ومن وتو یک هفته دیگه اصفهان موندیم...و1خرداد برگشتیم پیش بابایی.
بابایی این روزا سخت مشغول بازسازی شرکته...بعد از آتش سوزی که شد وکمپرسور که به قول بابایی قلب شرکته آتش گرفت،کار بابایی مضاعف شد...همیشه تا دیر وقت شرکت میمونه...ولی وقتی میرسه هرچند خیلی خسته ست ولی با تو محال بازی نکنه.... دور سالن کلی باهم بازی میکنیدو به قول بابا یکی از بازی هاتون...بدو بدو...دست همیو میگیرید ومسابقه دو میدید....انگار توی ورزشگاه میدوید کلی میخندیدو ذوق میکنید فکر میکنید کلی تماشاچی دارند نگاتون میکنند....خلاصه اون یه ذره انرژی هم که بابای داره صرف شما میکنه و بعدشم جلو تلوزیون خواب که نه بیهوش میشه.....بمیرم الهی.
خلاصه ارتحالی دی هم که برامون مهمون رسید دوتا عموهات وعمه مریم.....خیلی خوش گذشت...ولی تو همش نگران علی وارسام بودی که دست به وسایلت نزنندوکلی سر این قضیه گریه کردی....روز آخر با علی یکم جور شده بودی وکلی باهم بازی کردیدوخندیدید...ولی با ارسام همچنان مشکل داشتی...با پریسا وحنانه هم روزا کلی میرفتی پارک ...وتاب بازی.....
خیلی زود رفتند..ولی همینکه اومدند خیلی خوب بود....توی غربت آدم از دیدن دوستان وآشناهاش خیلی خوشحال میشه....حتی اگه اونا قوم شوهر باشند

بعد از اونهم که نیمه شعبان بود وبابایی هم شرکت بود وماهم اصلا خبر نداشتیم .توی خونه تنها بودیم...تا اینکه عصری بابایی اومد ورفتیم بیرون....به امید اینکه کلی شیرینی شربت میخوریم ولی جم هیچ خبری نبود...وبابایی رفت برامون از شیرینی فروشی شیرینی گرفت....فکن؟؟
بعدشم همینطوری داشتیم گشت میزدیم که بابایی گفت بریم پارک شهرک توحید...ووقتی رفتیم اونجا جشن بود....بزن وبکوب..وبخون....مثل بچه خوب کلی نشستیم دست زدیم....وشاد شدیم ...شربت خوردیم ..راستی قرعه کشی دوچرخه بود برای بچه ها وبرای اولین بار اسم توروهم نوشتیم..وامیدوار بودیم که دوچرخه برنده میشی...ولی نشدی......اکشال نداله مامانی جونم خودم واست خشنگ تلشو میخلم....
بابایی میگفت ...یه جورایی ما امشب به این جشن دعوت شده بودیم....این حرفش مثل تلنگری بود که توی بند بند وجودم احساس کردم..ترسیدم..
ترسیدم........از اینکه این حرف بابایی حقیقت داشته باشه...از اینکه یعنی اینقدر اقا امام زمان به ما نزدیکه....وما جقدر دور..
......
.نمیدونم شاید.....حرفام به اون بالاها رسیده باشه....
....آخه اون روز خیلی دلم گرفته بود...به خاطر آدمهایی که نقاب به چهره دارند...آدمهایی که خیال میکنند..این دنیا تا ابد پابرجاست...واز خداترسی ندارند....
آقا جان.....از دعوت پرمهرت ممنون
ممنون که مرا در این غربت دیدی ...
دیگر حرفی برای گفتن ندارم که
درد غربت را فقط
خودت میدانی و
بس....
.....
....


آنیسا ومهمون کوچولومون...ارسام

نمایشگاه اقوام ایرانی -نیمه شعبان





خرداد 93 

