آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

شیرینم در 11 ماه و11 روزگی

وقتی من وبابایی بهت میگیم ....آنیسا جونم بوس بفرست برام....تو لباتو غنچه   میکنی وچشماتو میبندی و با صدا بوس میکنی...فدات بشم وقتی پی پی داشته باشی میری سمت فرنگی ات وهی میگی : اه اه..بعدش با   کلی ذوق وقربون صدقه ات رفتن از اینکه چقدر عاقل شدی  لباساتو در میارم   ومیشونمت سر دستشویی ات ...دختر خانوم خود خودم هی ازت میپرسم ب ب ای میگه؟؟؟؟؟ وتو میگی ..اب اب هرچی میگم مامانی بگو: ب ب  توباز میگی اب اب......نازنینم   ازت میپرسم هاپو چی میگه ؟؟؟؟ میگی:هاپ هاپ...انقدر این هاپ وخوشگل وظریف میگی که به قول بابایی این هاپو فقط باید بخوریش با ا...
30 دی 1392

روزهای شاد شاد با مهمونای عزیزمون دی ماه 92

یک هفته ای بود که مامانی واقاجون ودایی حسین وزندایی راضیه ونیلوفر اومدند پیشمون وخیلی خوش گذشت البته چهارشنبه شب یعنی 11 دی دایی وزندایی وسورپرایز ویژه یعنی نیلوفر اومدندومامانی واقاجون هم باپرواز فرداش یعنی 5شنبه اومدند پیشمون..... ونیلوفرهم که اون شب واقعا سورپرایز عزیز ودوست داشتنی بود واسمون...من موندم اینا چطوری دوام اوردند به من حرفی نزدند ؟؟..این واقعا از خانواده من بعید بودکه بتونند تا دم در خونمون خودشونو نگه دارن و قضیه رو لو ندهند خلاصه با اومدن نیلوفرخیلی خوشحال شدم واقعا غافلگیرشدم الهی فداش بشم من... وفرداهم رفتیم فرودگاه دنبال مامانی واقاجون بعدشم رفتیم دریا وخلاصه این یک هفته حسابی خوش گذروندیم روزهای شیرینی بود مخص...
25 دی 1392

12 ماهگیت مبارک عروسکم

فرشته نازنینم...............تولددوازدهمین ماه زندگیت مبارک   فقط 1 ماه دیگه باقی مونده تا 1سالت تموم بشه .... الهی من فدات بشم خیلی دوست دارم مامانی انشالله همیشه در پناه خدا صحیح وسلامت باشی دختر پاک ومعصومم   لازم به ذکر که مامانی حواس پرت به جای شمع 12 واست 11 گرفته شما به بزرگواری خودت ببخش دیگه ملوسکم   شب خیلی خوبی داشتیم ...مخصوصا اینکه آقاجون ومامانی ودایی حسین وزندایی راضیه و نیلوفر هم پیشمون بودند....کلی زدیم رقصیدیم ....بهت کادو دادند البته نقدی حساب کردند چون من همون شب بهشون گفتم ونمیخاستم زحمت بکشن......خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت وکیک خوردیم...تخته بازی کردیم.....وتا دیر وقت دلمون نمیومد بخابیم...
25 دی 1392

یه زمستون بهاری در جم

    زمستان 92......................باورت میشه مامانی.......الان همه جای ایران برف وبارون وسرماست....ولی حیاط ما گلستونه.....بهاره......عاشق این فصل جم هستم .....اصلا دلم نمیخاد هیجا برم تا واقعا بهار بشه......نمیدونی چقدر از مهر به بعد اینجا موندن صفا داره مخصوصا وقتی همه از اصفهان زنگ میزنند که چقدر سرده ...داره برف میاد...اونوقت ما میریم پیاده روی ..دوچرخه سواری....توی حیاط پتو میندازیم چایی میخوریم.....هر روز تو رو میبرم پارک سر کوچه تاب تاب.....دلم میخاد این ماه اندازه اسال شایدم بیشتر طولانی بشه...... اصلا حال وهوای قبل از عیدو خیلی دوست دارم.....جنب وجوشی توی همه چیز میبینم که هیچ وقت هیج جا ندیدم.... مردم .....بچه ها ....
25 دی 1392

اپ ................اپ.....(اسب)

انقدر اپ اپ کردی عروسکم تا برات اپ خریدیم البته خودت وقتی توی فروشگاه دیدیش شروع کردی به اپ اپ گفتن منم وقتی بردمت کنارش ویکم سواریت دادم دیگه فقط تکون تکون میخوردی و پیاده نمیشدی... انقدر واسش ذوق کردی و جیغ کشیدی منم دلم نیومد واست نخرم البته من از قبلش میخاستم بخرم بابایی مخالف بود اونم فقط از لحاظ امنیتی میگفت مناسب نیست وممکنه بچه از روش بیفته زمین و خدایی نکرده یه چیزیش بشه...دیگه خریدیم دیگه...ایشالله ک هیچ نمیشه....ولی باید مباظب باشیم اوب مامانی ؟؟ بعد از اونم هر روزصبح که چشماتو باز نکرده اپ تو صدا میکنی تا نبینیشم اروم نمیشی ...بعد که صبحونه تو خوردی میری حسابی سواری میگیری ازش البته مامانی باید زحمتشو بکشه حالشو شما ببرید..... ...
25 دی 1392