آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

یه اتفاق خیلیییییییییییییییی ........ قشنگ

عزیز دلم نمیدونی چقدر خوشحالم ....وقتی ادم به یکی از ارزوهاش میرسه خوشحالترین موجود روی زمینه...............ومن الان خودم رو خوشحال ترین موجود روی زمین میدونم. .............چون عزیزم یک هفته ست که دیگه انگشت شصتشو نمیخوره....... خدایا شکرت ...فقط خودت از دلم خبر داری که چقدر نگران این مساله بودم وچقدر تلاش کردم تا ای عادت و ترک کردی از جوراب کردن توی دست گرفته تا لاک تلخ...مشاوره پیش روانشناس.............. ولی بیشتر خودم فکر میکنم روش تلقین 5 دقیقه ای جواب داد...که هرشب باهات کار میکردم....به هرحال مامانی جونم بی اندازه خوشحالم که دیگه این کارو نمیکنی وشصت کوچولوت روز به روز بهتر میشه...مثل روز اولش البته الانم زیاد بد نیست فقط یه جای تا...
9 دی 1392

شیرین تر از عسل.....یعنی...آنیسا

از وقتی تو رو دارم تازه معنی شیرین تر از عسل رو میفهمم.....توبرای من شیرین تر از شهدی....شیرین تر از هر شیرینی هستی ...که اگه بهترینشم بخورم ...به پای اون نمیرسه.... نازنین دخترم هر روز برایمان عزیز تر میشوی....شبی نیست که من وبابایی کنار تخت تو خوابیدنت را نظاره گر نباشیم وبرای هم از زیبایی هایت تعریف نکنیم محو ان صورت آسمانی ات میشویم واز ته دل خدارا برای تو شکر میگوییم... تمام روزم را با تو میگذارانم....دیگر برای خودم هیچ کاری نمیکنم....دیگر نه از استخر خبری ست ونه از باشگاه اروبیک ونه از دوچرخه سواری...نه حتی پیاده روی....نه از کلاس چرم دوزی....وحتی کلاس سه تار هم که به خاطر شما بیشتر ثبت نام کردیم....فرصت نمیکنیم با بابایی شبا بریم....
8 دی 1392

کارهای جوجه من در 11 ماهگی....

عروسک خوشگلم بالاخره بعد از کلی تمرین کردن "arms up" تونستی انجام بدی اونم وقتی که 10 ماهت بود نمیدونی چقدر قربون صدقه ات رفتم ...اون روز داشتی استخون ماهیچه که عاشقشی رو خیلی خوشمزه میخوردی ...وتو حال خودت بودی که گفتم بزار ازت بپرسم ببینم میتونی نشون بدی...وگفتم "arms up" ودیدم اون دستای کوچولوتو آوردی بالای سرت ..الهی فدات بشم خیلی دوست دارم مامانی...اینم عکسای اون لحظه:     یکی از کارهای مورد علاقه این روزهاتم اینه که خیلی دوست داری جاهای پرپیچ وخم .. ..و این جور جاها بری...از جمله وسط مبل ها... وقتی هم که میام سراغت بهت میگم ..تو اونجا چیکار میکنی؟...برام موشی موشی میشی تا کاریت نداشته باشم اخه میدونی چقدر عاشق این...
8 دی 1392

اولین یلدای بهارم...درکنار خاله لیلا اینا...

اولین یلدای تو در کنار خاله لیلاو عمو غلام وسمانه وسارینا وامیرضاجونم گذشت....که همگیشون به خاطر ما..به خاطر من وتو سختی راه و تحمل کردندو2روز قبلش اومدند پیشمون....وچقدر هم خوش گذشت وما چه بیصبرانه منتظرشون بودیم ...همینطور خاله اینا ...قربونشون برم....چقدر از دیدنشون خوشحال شدم ...توی غربت یه وقتایی که ادم اصلا انتظارشو نداره یه عزیزی درو به روش باز کنه...انگار دنیاروبه آدم میدند...مخصوصا وقتی بدونی اون عزیزان فقط به خاطر تو اومده باشند....هرچقدر این چند روز به خاله اینا میگفتم برید بیرون برای خودتون بگردید...نمیرفتن میگفتن ما فقط اومدیم پیش شما باشیم ..یکم کمک حالت باشم الهی فدات بشم اجی گلم....ایشالله همیشه سلامت باشی وتورو شاد وخوشبخت ب...
8 دی 1392

زیباترین فرشته.....

فرشته نازم امروز وسط اتاقت خوابت برد....همین طور که داشتی کتاب قصه تو میخوردی.....انقدر جیگرم سوخت که فقط یه مادر میتونه درک کنه ...وقتی بچه اش وسط اسباب بازی هاش خوابش میبره یعنی چی....میخاد فقط پر دربیاره به سمتش و بغلش کنه....تا اروم بشه.... ...
7 دی 1392

اولین دست گلی که به آب دادی.....

بهتر بگم اولین دست گلی که از مامانی شکستی.............وخودتم عین خیالت نبود تازه کلی بعدشم خاک هارو زیرو رو میگردی واز کارت لذت میبردی.... وقتی ازت میپرسیدم آنیسا چیکار کرد؟ فقط میگفتی ...ای...ای....منظورت همون ...اه....ولی نمیتونی بگی هی میگی...ای وقتی دعوات میکنم خودتم میفهمی خرابکاری کردی...هی میگی ای ....الهی فداتتتتتتتتتتتتتتتتتت بشم.   ...
7 دی 1392

دلتنگی های روزهایم...و...اولین شهربازی رفتن جوجو

این روزها خیلی طولانی شده....اصلا زمان ایستاده...خیال رفتن نداره....از یه طرف اورحال شرکت بابایی هست وبابایی هم هرشب دیرمیاد خونه خسته وداغون ته مونده انرژی وهم که صرف شما میکنه...از طرف دیگه رفتن خاله لیلا اینا و مژگان...حسابی دلتنگم کرده.... پریشب رفتم خونه مژگان اسپری دستشویی یادش رفته بود با البوم عکس وبردارم وواسش بفرستم که خونشونو خالی دیدم ..داشتم خفه میشدم ...گلوم پر بغض بود اصلا نمیتونستم نفس بکشم ...میدونستم تا گریه نمیکردم اروم نمیشدم.....خلاصه هی به روزایی که میومدم خونه مژگان اینا وباهم بودیم فکرمیکردم به وسایلش که الان هرکدومش خونه یکی هست....وگریه میکردم.....الانم که دارم مینویسم هی بغضمو میکنم...امشب مژگان وفرشادبرای همیشه ...
7 دی 1392