آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
عروسی مامان وباباعروسی مامان وبابا، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

آنیسا ثمره عشق ابدی ما

اندر احوالات شصت خوردن آنیسا

 آنیسای من همش نگران انگشت خوردنت هستم ...چه زمان ها که توی نت دنبال راهکارهایی بودم...از دکترت پرسیدم از دوست از آشنا...ولی صد حیف که اونی که میخواستم پیدا نشد به خاطر همین مامانی ایکیوسان شدو نشست هی فکر کرد...هی فکرکرد...وهی فکر کرد تا اینکه به نظرم اومد انگشتتو بد مزه کنم البته این نظر بابایی بود ومیگفت که با آبلیمویی چیزی بد مزه اش کنیم و مامانی که میدونه آبلیمو واسه شما اصلا خوب نیست اصلا به این موضوع فکرنکردم تا اینکه گفتم بهتره از قطره آهنت که اصلا دوست نداری استفاده کنم هم اینکه خوراکی هست همین که بد مزه است وممکنه زده بشی تا اینکه پریشب که دایی مهدی خونمون بود گفتم فکرمو عملی کنم عزیزم تو هم از همه جا بی خبر مثل گل نشسته...
25 شهريور 1392

گمبول وورد

امشب فکر کنم آخرین شب از ماه رمضون باشه ...و بابایی برخلاف مقاومت های من که هی بهش گفتم نگیر نگیر ..تشنت میشه ولی روزشو گرفت و طبق معمول بعد اینکه با هات کلی بازی کرد گفتم بره  اتاق خواب بخوابه چون می خواستم افطاری درست کنم ونمی خواستم با سروصداهام بیدارش کنم...وخلاصه تو بابایی رفتین راحت خوابیدین و مامان کوزت بیچاره هم مشغول شستو شو و پخت وپز...یخ حوض و اینا شد...خلاصه  شمادوتاوقتی از خواب بیدار شدین که خونه مثل دسته گل بودوصدای اذون در فضای خانه پیچیده بودو سفره افطاری پهن بود و آبجوش زعفرونی بانبات باباجون کنار سفره بودومامانی مرغ محلی با سیب زمینی که توش ریخته باشه (چون بابایی این مدلی خیلی دوس میدارن)با برنج ته دیگ ماستی پخته ...
25 شهريور 1392